تبليغاتX
.....هانی و

.....هانی و

گفته بودی(عشق منی )اما یادت رفت

 

بي تابي هاي اخير بد جور کلافم کرده  مدام در حال فکر کردن و مرور خاطرات گذشته هستم بعضي وقتها به خودم ميگم  هي با توم چته جوگير شدي ها  اما خوب که فکر ميکنم نميشه برچسب جوگيري رو به خودم بچسبونم وبا اين بهانه ذهن مشوش خودم رو اروم کنم  حقيقتيه که اتفاق افتاده و با خصوصياتي که من دارم  وجود چنين مشکلاتي  براي من بعيد نبود يادمه هميشه به ندا ميگفتم اگه قرار باشه يه روزي از هم جدا بشيم همون بهتر که تو از من جدا بشي وتو زودتر ازدواج کني عاقبت امر هم همين شد وخوشحالم که اين اتفاق افتاده وبه اين شکل رخ داده گمان نميبرم اون حتي فقط يک روز از روزهايي رو که من سپري کردم ميتونست تحمل کنه  به اين نتيجه رسيدم نميشه به اين تشويشات و اين مشکلات برچسب جوگيري و غيره زد لذا در مورد اين بي تابي ها بايد فکر کرد

کلا از نظر من دو جنبه داره

اول جنبه اي که به امور ماورای طبیعی مربوط میشه  

اگر اين مسئله رو از اين حيث بخوام مورد بررسي قرار بدم واز اين ديدگاه نگاه کنم نبايد يادم بره که اين دنيا وهر اونچه در اون هست فانيه (  کل من عليه فان و يبقي وجه ربک) و روزي اول واخر بايد دل از تمام اين تعلقات کند  واصولا در اين دنيا چيزي براي کسي نميونه  حال اينکه من از يک تعلق ولو بزرگ نتونستم دل بکنم چطور ميشه که موقع مرگ بخوام از تمام تعلقات خودم دل بکنم این تعلقات هم خودش ریشه ای داره

 

چند روز پيش که حسابي دلگير بودم وخسته خسته از خودم از افکارم از دنيايي که با اون درگيرم وخسته از افکاري که لحظات خواب وبيداري منو تسخير کرده ودر ذهن اشفته من جولان ميده وروح ازرده منو از گذشته اي نه چندان دور به سوي اينده نامعلوم  تنهاي تنها با کوله باري از خاطرات بي هيچ يار وياوري رهسپار ميکنه خسته و افسرده  ياد بيت شعري از شريعتي افتادم که سابقا ندا اونرو در جايي براي من نوشته بود و شايد هم شفاها گفته بود

خداوندا تو ميداني

که انسان بودن وماندن چه دشوار است

چه زجري ميکشد انکس که انسان است واز احساس سرشار است

همين بيت رو براي استادم فرستادم  ايشون در جواب چند بيت از امام براي من فرستادند

زتو اي ميزده در ميکده نامي نشنيدم         نزد عشاق شدم قامت سرو تو نديدم

از وطن رخت ببستم که تو را باز بيابم         هرچه حيرت زده گشتم به نوايي نرسيدم

گفتم از خود برهم تا رخ ماه تو ببينم          چه کنم من که از اين قيد منيت نرهيدم

من تا شعر ور خوندم از سبک وصياقش متوجه شدم از اشعار امام است

اين شعر با نام فراق يار در ديوان امام موجوده فکر ميکنم صفحه 146باشه  يه چيزي در اين شعر مث گوهر ميدرخشه که اون در حقيقت مادر تمام  مشکلاتيه که ما داريم نه فقط  بلکه همه ما مشکلاتمون از همینجا شروع میشه امام علی علیه سلام میفرمایند تمام گناهان انسان از جایی شروع میشن که دل به دنیا میبنده  این یعنی تعلق  وتعلق هم دلیلی داره که استاد به اون دلیل در این ابیات امام خمینی اشاره میکنن

منیت  منیت منیت

منیت یعنی خودخواهی یعنی اینکه انسان همه چیز یا چیز خاصی رو برای خودش بخواد واین منشاء تمام تعلقاته مشکل همینه مشکل اینه که ما عاشق میشیم اما عشق رو فقط برای خودمون وبا خودمون میخوایم یعنی تعلق یعنی منیت واین همه انسان واین همه منیت وخودخواهی واین دنیای فانی دست به دست هم میده تا خودکامگی ها به ناکامی ها تبدیل بشه وتمام این زجرها وعجزها ارمغان خودکامگیهاست  این دنیا کوچکتر از اونیه که بتونه ارزوی همه رو بر اورده کنه یه جایی این ارزوها با هم به تضاد برخورد میکنن این یه بعد قضیست که تقدیر خداوندی اینگونه بوده ما با تمام علایق وتدبیرمون نمیتونیم از تقدیر الهی بگریزیم

جنبه ثانی این مسئله اینه که عاقلانه فکر کنم گرچه مدام گفتند ومیگن که عاشق عاقل نیست وجنون صفت عشقه وخودم هم به این مسئله رسیدم اما میگم شاید تلقینی ویا تسکینی باشه

اونقدر که تواین  کمای 15ماهه من فکر کردم و بی تابی کردم اون نکرده اگر میکرد قصه ما این نبود اون حالا بیش از یکساله که به زندگی خودش فکر میکنه وتو چون غریبه ای بیش برای او نیستی چرا دلتنگ کسی هستی که اون الان در مورد تو هیچ حسی نداره شاید احساس اون به تو الان در حد یه هم بازی دوران کودکیه ویا همسایه ای در محل قدیمشون وویا اشنایی دور که الان سال به سال اونو نمیبینه

بگزریم این حرفها گفتن نداره

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |

 

ترجیح میدم به جای حرف زدن  و نوشتن  و یا دفاع  در برابر انسانهای کر  و یا انسانهایی که خودشونو به کریت زدند یه نخ سیگار بکشم وبا دلم حرف بزنم ما درد همو  خوب میفهمیم  میدونیم چه اتفاقی افتاده و این وسط مقصر کیه

نیاز به قضاوت دیگران ندارم

بگذارهرچه میخوان بگن وهرکس هر چه دلش میخواد فکر کنه من که مقصر حماقت دیگران نیستم

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط هانی و .....| |
 ستاره دنباله دار
عشق هاي زميني مث ستاره هاي دنباله دار ميمونن  خودشون که موندگار نيستن
 چشمک زنان ميان و از اسمان زندگيت ميگزرن اما تازه بعد از رفتنشون اوار مصيبت بر سرت خراب ميشه
عشق هاي زميني هم همينجورين  

خودشون که گذرا هستن  اما تا دلت بخواد بعد از  اونها حرف و حديث و قيل و قال  برات به ارمغان ميارن

اين نيز بگذرد

شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل   کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ؟

همه  کا رم ز خودکامي به بدنامي کشيد آخر     نهان کي ماند آن رازي کزو سازند محفل ها

بعضي وقتها اتفاقي به ذهنت خطور ميکنه که يه اتفاقي در حال شکل گيريه  اما دليلي نميبيني نگران بشي  لذا خودتو متقاعد ميکني که خبري نيست اما بعدها دقيقا ميفهمي که نه بابا خبري بوده

اين نيز بگذرد

ميدونيد بدترين حالت از پا افتادن يه مرد کجاست؟

وقتي يه مرد از پا در مياد بدترين لحظه او لحظه ايست  که ديگران از پا افتادنشو تماشا ميکنن

البته اين نظر منه  شايد براي بقيه چيزهاي ديگه اي مهم باشن 

با اين وضعي که ميبينم از دست اين رهگزران ناخونده که همه جا سرک ميکشن احتمال خيلي زياد وبمو عوض کنم اگر قرار بود اين حرفها رو به کسي بزنم که مستقيما ميزدم   

اما چون دوست ندارم براي کسي بگم ميام اينجا مينويسم راضي هم نيستم کسي مطالبمو بخونه چه از روي دلسوزي چه از روي فضولي

انشاالله از اينجا هم اسباب کشي ميکنيم

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط هانی و .....| |

 

 

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود

آمد به این امید که در گور سرد دل
 شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای

 آمد مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جستجو کنم
وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را
خکستر از حرارت آغوش او کنم

چشمان من به دیده او خیره مانده بود
رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آهی از آن صفای خدایی زبان دل
 اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
 آنگاه سر به دامن آن گذاشت
 آهی کشید از سر حسرت که : این منم

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود

                                                      فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |
 

پاییز
از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را


پاییز ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده وخشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟


در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم

پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه ی محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره ی طبیعت افسونکار

فروغ فرخزاد

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |
مهر ها بی مهر

روزها بی روزن

لحظه ها بی مهلت

عمر ما در غفلت

وبه قول حافظ

انچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه سراسر همه تقریر کنم

پاییز که فصل اشنایی بود  به فصل جدایی مبدل شد

دقیقا همون ماه وهمون روز وشاید دقیقا همون ساعت ها ولحظات

بعضی وقتها که توجه میکنم یه چیزهایی رو میبینم که زنجیر وار به هم متصلند  چه حکمتیه خدایا ؟تو این دنیا هیچ چیز اتفاقی نیست   منتهی ما از هر علل  هر چیز که بی خبر باشیم اسم اونو میزاریم تصادف واتفاق

شاید اینها اهنگهای موسیقی قسمت  باشن که چون جرس کاروانی در گوش من میخونن  کاروان تقدیر  کاروان تقدیر  کاروان تقدیر

کما کما کما

ادمی که در کما باشه نمیشه با صدای زنگوله بیدار کرد  این کما همچنان ادامه داره

نتیجه تناقض  میتونه خیلی چیزها باشه

بستگی داره ادم تو چی تناقض ببینی و اون چیز چقدر براش مهم باشه گاها تناقض انسان رو تا مرگ همراهی میکنه

تناقض غیر قابل هضمه  چون با فطرت ادمی نمیخونه

باتلاقیه که هر چی توش بیشتر تقلا کنی بیشتر فرو میری

موسیقی  وبلاگمو خیلی دوس دارم

روی این اهنگ یکی از اشعار حافظ رو دکلمه کردم  هر وقت دلم تنگ میشه گوشش میدم

بود ایا که در میکده ها بگشایند          گره از کار فروبسته ما بگشایند


شاید مطلب بعدی من عدول باشه

عدول

دوس داشتم مطلبشو الان بنویسم اما حسش نیست اگه شد بعدا مینویسمش

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط هانی و .....| |
 

باز شوق یوسف اندامم گر فت

پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا! ناز کارای تنش

بوی خون می آید از پیراهنش

ای برادرها خبر چون می برید؟

این خبر که: «گرگ یوسف را درید»؟

ای شما آزردگان نازنین!

عمرتان بادا صبوحی بیش از این

یوسفی در چاه و این کنعانیان

بر سر بازار سودند  و زیان

چون نمی دید آن جمال نورده

چشم یعقوب و زلیخا کور به

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |

 

 همیشه از دیدن مردانی که هیچ وقت خم به ابرو نمیارن وابراز عجز و حتی ضعف نمیکنن لذت میبردم برای من مقدس وقابل احترام بودن وقائل بودم یک مرد باید مرد باشه به قول شکیبایی باید زعفرونی باشه  روزهایی بود که در دمای بالای 50درجه  زیر افتاب  نیمه های ظهر توی چله تابستون   کار میکردم  وخم به ابرو نمیوردم بعضی از این روزها با 16ساعت کار مداوم همراه بود این موقعی بود که هم سن وسالای من شیک وتمیز از کنار من رد میگذشتن تا برن لذت جونیشونو با جونی کردن ببرن  سخت بود اما قابل تحمل یه جون تازه نفس خوش هیکل وخوش برخورد  که خیلی ها از دیدن چهرش لذت میبردن و بدشون نمیومد روزگاری رو با اون سپری کنن جونی خودش رو اینجور میگزروند

اما حالا مدتیست

 سخت افسرده  خسته

 وبی ذوق و دلزده

  حالی نیست

 حسی نیست

جزغم در خاطر وخیالم نیست

دیگه احساس عجز  و درماندگی با من غریبه نیست

که همره لحظه لحظه هام شده

واقعا نمیدونم چیه وچی شده فقط تو فکر اینم که اگه قرار باشه بقیه عمرمو مث این مدت اخیر بگزرونم چی میشه؟ وهرچه فکر میکنم چیزی رو نمیبینم که باعث بشه این وضعیت تعغیر کنه   

دوران خوبی نیست امیدوارم خدا هر چه زودتر بدادم برسه زندگی واقعا فراز ونشیب داره

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |
 

دیشب خوابتو دیدم

مث گذشته ها یادت که هست امیدوارم فراموش نکرده باشی

وقتی بیدار شدم هنوز عطرت تو فضا بود

نفس عمیق تا انتهای دل به یاد گذشته

و

اه سردی از ته دل برامد

یادت بخیر

اینروزها نمیدونم چه خبره ولی زیاد در خواب وخیال میبینمت

دنیا اینجور نمیمونه بابا

فقط میترسم خیلی دیر شده باشه

توضیح:مهم نیست زیاد بش فکر نکنید با شما نبودم یه پست کاملا شخصیه قدیمیا میدونن چی میگم

زندگی همینه دیگه به قول خدا بیامرز های فلانی زندگی شاید همین باشد

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط هانی و .....| |
ماه مبارک معمولا همینطوره

اشتیاق زیادی برای درکش دارم  روزای اول با وجد وشوق شروع میشه شبای اخرش از اینکه داره تموم میشه و هیچ غلطی نکردم اشکم در میاد میگم خدایا میشه بازهم یه ماه مبارک دیگه ای رو تجربه کنم خدایا نکنه این اخرین ماه مبارک عمرم بود

اصلا فرق نداره تابستون باشه یا زمستون  ماه مبارک مبارکه سخت و اسونش اسونه

اما همیشه یادمه که در ماههای مبارک  وایام محرم وصفر بزرگترین حادثه های زندگیم  اتفاق افتاده

انگار خدا تو این روزها بدجور به بندهاش کلید میکنه واونها رو امتحان میکنه

ماه شعبان ماه عجیبیه  هم پدر بزرگام هم مادربزرگام همه تو این ماه فوت شدن

مادربزرگم میگفت که پدراشون هم تو همین ماه فوت میشدن قصه عجیبیه  حتی خود مادربزرگم هم از این مسئله احساس تعجب میکرد بنده خدا اخر هم خودش تو ماه شعبان فوت شد

تو این چند مدت اخیر اتفاقات عجیبی تو زندگیم رخ داد  اتفاقاتی که ممکنه زندگی اجتماعی منو متحول کنه خیلی از دوستانی که چندین سال باشون رفاقت داشتم از من جدا شدن  به خاطر قرار گرفتن در یک موقعیت که دیگران برام بوجود اوردن  لقلقه دهن خیلی ها شدم بعضی تمجید و خیلی ها هم تقبیح وبرای من هیچ کدومش  مهم نبود چون واقعیت ها چیز دیگه ای بود

واقعا برادری ها برادری فکر واندیشس

هرچقدر هم با دوستی ویا با کسی باشی وعمری رو با اون سپری کنی اما هم عقیده وهم فکر نباشید یه روزی راحتون از هم جدا میشه

وقتی پا به سن ۲۵ به بالا بزاری  این اتفاق میفته واین سن  دوره ایه که انسان ایدهایی رو که از کودکی تا جوانی اموخته  به کار ببنده

تاقبل از این سن چون شاکله فکری ادما کامل نیست لذا ابراز نظرات دیگرانی که نظر مخالف میدن زیاد برای انسان مهم نیست   ولی بعد از این سن ابراز افکار و پافشاری بر اونها زیاد میشه  وتاثیر خودشو تو زندگی انسان میگزاره  ویکی از تاثیرات جدا شدن از کسانیه که تا قبل از این سن باشون حشر ونشر داشتی

البته برای اونها هم دقیقا همین اتفاق میفته  از این سن به بعد هر کسی راهی ارمانها واهدافی میشه که تاکنون برای رسیدن وشناختن اونها فکر کرده وفکر پذیرفته 

بعضیا این اتفاق جدایی رو پای ازدواج میزارن ولی حقیقت این نیست حقیقت اینه که من گفتم لااقل در مورد من اینجور صدق میکنه

ماه مبارک رو غنیمت بدونیم

البته خداشاهده که من خودمرو گناهکارترین مردم میدونم وبه این مسئله معتقدم نه اینکه بخوام تواضع داشته باشم  واقعا همینطور هست وخودم رو کسی نمیدونم که بخوام کسی رو نصیحت کنم

یا علی

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط هانی و .....| |

 

یادمه اخرین باری که دیدمش داشت موهاشو شونه میکرد تو این بیست وچند سال خاطرم نیست تا حالا موهاشو جلوی کسی شونه کرده باشه و یا اینکه روسری عربی خودشو جلوی کسی در اورده باشه شاید بگم حتی بچه هاش هم موهای مثل  برفشو ندیده بودن  از اون زنهایی بود که حجابشو همیشه حفظ میکرد متین وبا وقار  تو بدترین مصیبتها مث سنگ سخت بود کسی صدای نالشو نمشنید همیشه تمیز وپاکیزه بود اگر چه ندیدم عطر استفاده کنه اما خوشبو بود بوی مهر میداد بوی صمیمیت و مهربانی هنوز هم میشد تارهای سیاه جونی رو تو مزرعه  پیری  قاصدکی رنگ زلف هاش  دید حالا عمری ازش گذشته بود دیگه مث اونروزها نشاط نداشت دیگه  درد پیری وگذر عمر ومصائب دنیا و عقب موندن از دیگران رمقشو کشیده بود دیگرانی که برادراش بودن شوهرش پسرش و همه بستگان قدیمش بودن  اونهایی که باشون بزرگ شد وزندگی کرد حالا از اونها فقط خودش مونده بود دیگه دنیا براش جای موندن نبودمیدونست باید بره  نگاهش میکردم چهرشو دستهای چروکیدشو گیسوان سفیدشو این چروکها این سفیدیها قصه ها داشت غصه ها داشت تلخی وشیرنی چشیده بودن روز وشب دیده بودن خاطره هایی رو در ذهن دارن

زمانی او هم دختری بود میخندید میدوید بازی میکرد و  لابد اونهم مث من روزی عاشق بود زمانی فرزندانی رو در اغوش گرفته بود  اونها رو شیر میداد قنداقشون میکرد وشبها تاسحر بر طفل بیمارش شب زنده داری کرده بود عجیبتر از همه اینبود که او هم چون من روزی عاشق بود ولابد عشق معشوقی

اه خدای من چه این دنیا بیوفاست

:لیلا   لیلا مادر کیه اومد ه داخل

اواخر چشمای درشت وسیاهش بکلی از بین رفته بودن با این وجود هیچ وقت نمیتونستی حتی حدس بزنی که این زن نمیبینه

:غریبه نیست مادر هانی اومده

لیلا زن داییمه که زندگی خودش و ورودش به دنیای ما داستانها داره زنی پاک و نجیب

حالا دیگه لیلا رفته بود هرچند وقتی مادر بزرگم راهی بیمارستان میشد ومدتی اونجا بستری میشد فایده ای نداشت این روح وقتی که جسم ضعیف بشه قوی میشه دیگه این جسم ضعیف نمیتونه روح رو که موجودی قدسیه تحمل کنه

روزگاری  او هم چون من قوی بود

یادمه یه روز ابری وقتی  باد میومد درخت کناری که وسط حیاط دوری شکل خونه پدربزرگم بود مست وار اهسته تلو تلومیخورد بادهر شاخشو چون زلف پریشانی  از سمتی به سویی  به بازی میگرفت  صحنه عجیبی بود مث رقص سماع درخت سدر به ارومی انگار دور خودش تاب میخورد سدر که مقدسترین درخت دنیاست چتر خودشوبرفراز خونه فقیرانه  اما پرصفای مادربزرگم گسترده بود  منو ومادر بزرگم زیر اون درخت چه خاطرها داریم رو پشت بوم کاهگلی  که میرفتی میتونستی به راحتی کنار بچینی کنارهای بزرگ وسرخ وابدار منو بغل گرفت یه قوری بزرگ فلزی دسش گرفت و دونه دونه کنارهایی رو که رسیده بودن وبا وزش باد افتاده بودن وداشتن  قل میخوردن جمع کرد چه لذتی داشت شنیدن صدای کنار وقتی از درخت رو زمین میفتاد تلپ مث صدای قطرهای بارون  که به زمین خیس میخوردن

حالا اون درخت هم خشکیده بود

و صدای حزین ویلون داییم روزگاری طنین خانه مادربزرگم  بود و  همه رو میگریوند

حالا صاحب اون ویلون هم رفته بود ودر جایی منتظر نشسته بود

از اون روزها فقط  خاطراتی مونده بود  وصدایی در گوش

 

:هانی مادر  فلانی دختری داره به زیبایی ماه چشماش از قشنگی برق میزنن صورتش مث مرمر سفید......

بی بی تو که نمیبینی از کجا فهمیدی این دختره چشاش برق میزنه صورتش مث مرمر میمونه

: من عمری دیدم حالا فقط صدای کسی رو بشنوم میفهمم چه شکلی چه جور ادمیه

راست میگفت کسی که یک عمر دیده بود واین همه سردی وگرمی چشیده بود دیگه نیازی نداشت که با چشم ببینه

میگفت میترسم بمیرم و عروسیتو نبینم

راست گفت بنده خدا دو روز پیش فوت شد

همیشه گفتن خاکستر فرزند اتیشه از خودش چندتا پسرودختر به جا گذاشت که هر کردمشون مصبیتیه

و لنبلونكم بشى‏ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين‏

 الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |
انگار زندگی اروم به من نیومده  ادمهایی مث من همیشه موقعیت اجتماعی شونو فدای عقایدشون میکنن  صبر اگرچه عمریه همدم منه اما گاهی نیمه های راه منو تنهامیزاره

این پست ربطی به احوالاتم نداره

یادش بخیر


یادمه مسابقات جوجیتسو چند سال پیش تو شهریار بود  استادیوم شباهنگ اره همینه شباهنگ

 من و چند تا از دوستان که حدود 15 نفری بودیم به عنوان نماینده استانمون بدون هیچ گونه امادگی و اطلاع قبلی راهی شهریار شدیم

 یه تیم 15 نفره که چهارتاشون کمربند مشکی و دان 3 فدراسیونی به بالا بودن و بقیه از ابی به بالا که همشون زیر 15 سال بودن ای یادش بخیر چه چیزایی امشب یادم اومد سرتونو درد نیارم یکیمون هم مدال نیورد با یه  مشت جقله  کاتا کار رفته بودیم مبارزه اونم با یه مشت گوریل جودو کار که هیچ بویی از جوجیتسو نبرده بودن بعد میخواستن حرکات کاراته رو انجام بدن

  یارو  میومد ماهیگیری بزنه پاش بالا نمیومد میزدن بیضه هاتو واست نیمرو میکرد
مسابقه اخر ساعت 10 شب بود بین سنسی عادل با یه جودو کار اصفهانی

عادل سر دسته تیم بود که مربیگری تیم رو به عهده داشت

کسی غیر از من نبود که بتونه به عادل روحیه بده  وکچش کنه
سنسی بیشتر کاراته کار کرده بود نه جوجیتسو که اقتباسی از جودو وکاراتست

به یارو یه زوکی میزد یاروه مشتو که میخورد دست عادل تو دسش بود اونموقع بود که عادل یه سه امتیازی به حریف اصفهانی واگزار میکرد  عادل یه مواشی میزد جودو کاره پای عادلو میگرفت یه زیر پا میداد خاکش میکرد

 چند ثانیه اخر بود من که کنار تشک ایستاده بودم یه نگاه به لشکر شکست خورده خودم کردم  همه درب وداغون  نا نداشتن  عادل هم دیگه بریده بود با جودو کار نمیشد کاراته بازی کرد هرچی میزدی میگرفت خاکت میکرد
بلند یه صدا زدم عادل
عادل فهمید  که این عادل گفتن غیر اون عادل کچ کردنه
چیه:
گفتم تمام شد دیگه ولی دس خالی برنگرد
عادل هم نامردی نکرد زوکی اخرو چنان محکم تو فک یارو خوابوند که فردا تو استرحتگاه تربیت معلم پردیسان وقتی یاروه رو دیدم دلم براش کباب شد بنده خدا لپش لبو شده بود

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط هانی و .....| |

 

 آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

 آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،

مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ .

بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |
 
نوبت به "شیخ مطرود" رسید

 منتظری در بیانیه ای، اولین دادگاه رسیدگی به پرونده اغتشاشات را "دروغ" دانست.

نوبتی هم که باشد نوبت شیخ مطرود بود تا بیانیه‌ای صادر کند و به اولین دادگاه رسیدگی به اغتشاشات پس از انتخابات اخیر واکنش نشان دهد.

دوستی که خدا توش نباشه عاقبتش جداییه

حسینعلی منتظری در بیانیه ای که به تازگی منتشر کرده، اعترافات متهمان آشوب‌ها را در دادگاه علنی روز شنبه "دروغ"، "خلاف‏ ‏واقع" و "فاقد حجت شرعی" دانست و گفت که این‌گونه اقدامات بحران کنونى جمهورى اسلامى را‏ ‏عمیق‌تر و جایگاه آن را در دنیا ضعیف‌تر از پیش مى‎کند.

این درحالی است که متهمان آشوب‌ها، از جمله محمدعلی ابطحی و محمد عطریانفر با ذکر شواهد مختلف درباره اظهارات خود، بارها بر صحت اعترافات و پایبندی به آن‌ها تاکید کرده‌اند.

اقای منتظری نامه امام یاتون هست؟ ما که یادمون نرفته

با این حال منتظری به پیروی از آنچه که این روزها در میان اصلاح‌طلبان مرسوم شده هیچ مدرک و دلیلی برای اثبات ادعای "دورغ" بودن این اعترافات ارائه نکرد.

"شیخ مطرود" از سوی امام(ره)، چندی پیش هم به خاطر مواضع شفاف خود در مخالفت به نظام جمهوری اسلامی ایران مورد تقدیر رئیس گروهک منافقین قرار گرفته بود.

مسعود رجوی در نامه ای که چندی پیش در برای شیخ طرد شده از سوی امام راحل (ره) نوشته بود، ضمن تقدیر و تشکر از منتظری خواستار "افشاگری او علیه نظام جمهوری اسلامی ایران"، قبل از رسیدن "اجل وی" شده بود.

خدا لعنتت کنه امام خوب شما رو میشناخت

رئیس گروهک تروریستی مجاهدین خلق همچنین ابراز امیدواری کرده که منتظری"افشاگری‌هایش" را ادامه دهد و برای تدوام آن ترس از احمدی نژاد را کنار بگذارد و دِین خود را به "اسلام" ادا کند.

گفتنی است که مواضع منتظری در جریان آشوب‌های پس از انتخابات، با استقبال رسانه‌های مخالف نظام روبرو می‌شد و بلافاصله در صدر اخبار آنان قرار می‌گرفت

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط هانی و .....| |

 

نگو به من که زمن بی خبری

غافل از حال منی واین دربدری

نگو که ایام تو  خوب است

زندگی خوش و رقیب محبوب است

نگو که به عشق خویش  سرگرمی

ایام به کام وبه یار خویش دلگرمی

دانم که چو من به غم گرفتاری

در جوانی چو من  تو هم پیری

درشب سیه چوشمع  گریانی  

در روز غمین و چو گل دلگیری

شاید این شعر زیاد جالب نباشه ولی به هرحال در سه سوت از دل براومد شاید که بر دلی بشینه

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |
 

کلیشه:کلیشه یه نوع قالب ذهنی ویا قالب جسمی است  که در اکثر حرفه ها کاربرد دارد یک قالب از پیش تنظیم شده

معمولا ما باشنیدن واژه کلیشه یاد برخی هنرمندان و معمولا گروه خاصی از بازیگران می افتیم گروهی که  نحوه هنرمندی انها در یکنوع قالب خاص شکل گرفته و از ان تجاوز نمیکند

منتهی غافل هستیم از اینکه زندگی خودمان کلیشه ای شده است و از خاطرمان رفته است

 که زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

و ما کلیشه های این صحنه یکتاهستیم و دیگر هنرمندی برای ما میسر نخواهد بود

در زندگیم سعی کرده ام  که هیچ وقت تبدیل به کلیشه نشوم

انسان وجه های مختلفی دارد نباید فراموش کند که انسان موجودی چند بعدیست اگر چه برخی از ابعاد مهم ومحترمند اما نباید باعث غفلت از ابعاد دیگر شوند

معمولا همه ما به گونه ای کلیشه ای شده ایم و این تاثیر افراط و تفریط ماست

ما گاهی فراموش میکنیم که انسان هستیم  و از احساس سرشار و عقل ما پربار

اگر نمیتوانید از کلیشه شدن فرار کنید لااقل کلیشه بزرگی باشید کلیشه ای با نقش های زیبا و فراوان

*در زندگیم سعی کرده ام  که هیچ وقت تبدیل به کلیشه نشوم

*معمولا ادمهایی که پا در عقیده ای و یا مسلک فکری خاصی میگزارند چه بر حق وچه باطل همه چیز خود را فدای تفکرات خود میکنند  که این روش  از انها انسانی کلیشه ای میسازد  کلیشه ای زاده افراط وتفریط

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |
 اره داستان داستان اقا محمود بود 

دیشب گفتم که اقا محمود همچین هم اش دهنسوزی نیست منتهی ما مصلحت رو  اینگونه دیدیم که کاچی بعض هیچی

این محمود خان اگه رای بیاره ودوباره افسار دولت نابسامان رو به دست بگیره باز بهتر از اینه که اقایون موسوی وکروبی بیان

این محمود خان ما با تمام خنگی وکودنیش وبا اینکه زیاد مرامش با مرام ما سازگار نیست لااقل ولایتمداره واین جای بسی شکر داره  لااقل اگر خطایی بکنه  رهبر گوششو میگیره 

اما این نامردا این اقایون نه بزرگ کوچیکی سرشون میشه ونه ولی فقیه  اصلا باور کنید اینها اصلا اعتقادی به ولی فقیه ندارن اصلا نمیدونن ولی فقیه چی هست اصلا چرا ما باید پیرو ولی فقیه باشیم  اصلا این ولی فقیه از کجا اومده  باور کنید من اگه از اینا یه ازمون بگیرم مطمئن باشید یکیشون هم یک نمیگیره همه زیر صفر وای به حالمون روزی که اینا حکومت رو دستشون بگیرن ببخشید مث یه لگن بدون دسته میمونن که پر از نجاسته نمیدونی از کجا بلندش کنی

اما اصل مطلب که اقای مشائی هستند ایشون در طی این ۴ سال یکی از وزرای جنجالی اقای احمدی بودن گویا در یکی از نشستها در ترکیه حضور داشتند و خواهران ترک ما هم اونجا حضور داشتن و یکمکی قر دادن ولی این اقا مجلس رو ترک نکرده (شاید خیلی از ما ها وقتی چنین چیزی میشنویم زیاد برامون مهم نباشه چون بارها وبارها در چنین موقعیتهایی قرار گرفتیم) شاید بگید این عقب موندگیا چیه تو رو خدا نگاه کن اینارو باش چه متحجرانه فک میکنن  اشکال نداره ما هم  از این بدتر در مورد مخالفینمون فک میکنیم

از این گذشته یه بار هم در نشستی وقتی خواهران باستانی ایرانی  ما با رقص کنان و دف زنان قران کریم رو به صحنه برای تلاوت اوردن  ایشون اونجا حضور داشتن و کوچکترین اعتراضی به این مسئله نکردن

ببیند ایشون چقدر ریلکس و روشنفکر ومتجدد هستن

تازه از اینا گذشته یه حرفهایی هم در مورد اسرائیل زده که من معلوماتم در اینمورد کامل نیست لذا نظری نمیدم

خب بین این همه ادم  اقای محمود خان رفته دست رو این اقا گذاشته (من وقتی به این اقا گفتم احمق برخی از دوستان اعتراض کردن و فرمودند این اقا هرچه باشه ریس جمهوره شما لطف دارتر عمل کنید )خب به نظرتون این اقا شایسته تسامحه

تو این موقعیت تو این گیر ودار  با اینهمه دشمن خارجی وداخلی اشتباهی اینچنان فاحش !!به نظر شما این اشتباه رو باید به چه حسابی گذاشت

اما نامه رهبر به احمدی و متن نامه ایشون

بسمه تعالی
جناب آقای دكتر احمدی نژاد، رياست محترم جمهوری اسلامی ايران
با سلام و تحيت

انتصاب جناب آقای اسفنديار رحيم مشايی به معاونت رئيس جمهور بر خلاف مصلحت جنابعالی و دولت و موجب اختلاف و سرخوردگی ميان علاقمندان به شما است.

لازم است انتصاب مزبور ملغی و كان لم يكن اعلام گردد.
سيدعلی خامنه‌ای
27 /4/ 88


این موضوع از طرفی خوشحال کننده واز طرفی دلگیر کنندست

اینکه من و امثال من میبینیم با رای دادن به احمدی نژاد با عث تقویت رهبری شدیم این بسیار خرسند  کنندس  چنین اتفاقی بی نظیره  اینکه رهبر مستقیما وارد عمل بشه و نامه ای با این عناوین برای عزل کسی بنویسن واقعا جای شکر داره  رهبری که سالیان سال توسط امثال هاشمی وخاتمی به استضعاف کشیده شده بود الان چنان قوت گرفته که میتونه به طور مستقیم وارد عرصه سیاست بشه وحتی اگر ریس جمهور که ظاهرا سنگین ترین وزنه قدرت وسیاست در کشوره  اشتباهی مرتکب بشه  با تذکرات وهشدارهای مستقیم رهبر روبرو میشه واین جز حاصل روی کار اومدن اصولگرایان وبیداری واتحاد مردم با ولایت نیست  واقعا جای شکر داره

اما انچه دلگیر کننده بود ضعف در عمل اقای احمدی نژاد بود برای من هنوز جای سواله که اقای احمدی نژاد با این سوابقی که اقای مشائی دارن چرا ایشون رو انتخاب کردید؟واینکه چرا وقتی رهبر این نامه رو به شما دادن بلافاصله ایشون رو عزل نکردید وچرا باید اقای مشائی خودشون استعفا بدن  اونهم نه بلافاصله  شما منتظر موندید داد اصولگراها در بیاد

واقعا جای بسی تعجب داره که تو این وضعیت چنین کاری رو انجام دادید

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط هانی و .....| |
سلام متاسفانه چند روزی نتم قطع بود   منتظر بودم وصل بشه بیام وبهامو چک کنم

بابا هر چی ما میخوایم از این سیاست دور بشیم این حضرات نمیزارن هی یه کاری میکنن ما بیایم اینجا حالشونو بگیریم

یادمه روز دوم بعد از انتخابات تو تاکسی نشسته بودم وبا دوستم امیر بحث سیاسی میکردم گفتم که اقا این (احمدی)خیلی احمقه تا حالا خیلی بی کله بوده ر چه فکر میکنم چه دلیلی وجود داره که این اقا اینقد قرص ومحکم روبروی بقیه کاندیداها بایسته دلیلی پیدا نمیکنم !!!!

یعنی اینقدر ایمانش قویه  که اینقد بیمهابا عمل میکنه؟چطور اینقد به کارش اعتقاد داره ؟ خلاصه بعد از کلی حرف گفتم بابا این اقا خیلی احمقه از همه یه جوری طلبکاره  ندیدی تو مناظره با رضایی چه کرد خاک بر سر رضایی مرد حسابی تو نظامی بودی یه عمر تو جنگ بود از همه مهمتر همشهری من هستی (البته هم استانی)

یه تشر سرش میزدی که خودشو همونجا خیس میکرد خجالت نمیکشی تو با این هیکلت این فزرتکی اینجور سین جینت کرد وحالتو جلو یه ملت گرفت ؟ البته من بارها تو این وب وبین دوستان گفتم  بازنده اصلی این انتخابات رضایی بود چون تنها کسی بود که میتونست ارا  اماده احمدی رو به نفع خودش بچاپه ولی گاگول بازی در اورد  خلاصه صحبت احمدی بود که یه جورایی از همه طلبکاره  وخیلی به کارش اطمینان داره  گفتم نکنه باورش بشه که واقعا ریاست حقشه  و مردم به خاطر خودش بش رای دادن!!!  منکه فقط به خاطر رهبر بش رای دادم  و همیشه هم گفتم برنده این انتخابات رهبر بود نه احمدی  و من وامثال من هم به خاطر اینکه بقیه که عمدتا از دشمنان رهبر بودن رای نیارن به ایشون رای دادم

نکنه  فردا روزی بخواد همین طوری با رهبر درگیر بشه؟ ویا اینکه کاری بر خلاف رهبری انجام بده؟

متاسفانه تو همین حین وبین راننده وارد بحث شد نه اقا غرور ؟ این اقا مغرور نمیشه این اقا اله این اقا بله

منم فقط میگفتم انشاالله همینجوری باشه که شما میگید

تو دلم گفتم ای بابا فک میکنی والله احمدی هم اش دهنسوزی نیست فقط به خاطر قحط الرجالی که تو این چند سال دامنگیر عالم سیاست شده ما بش رای دادیم والله این کیه که بنده خدا رهبری بش متوسل بشه و حمایتش کنه دیگه کار  رهبری به کجا کشیده که دس به دامن این شده  ببین چطور رهبر تضعیف شده ؟

یادمه تو زمان اون ملعون خاتمی ومجلس های قبلی رهبر یه لایحه ای میداد نامردها لایحه ونظر رهبر رو میبردن مجلس بعد از کلی که با چند بار رای گیری واصلاح رای میورد حالا نوبت شورای نگهبان بود که تصویبش نکنه  ببینید چطور  رهبر رو در زمان خاتمی تضعیف کردن!

وقت انست که خون موج زند در دل لعل    زین تغابن که خذف میشکند بازارش

خسته شدم بقیشو بعدا مینویسم حتما

 

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط هانی و .....| |

مهدی عرفاتی در وبلاگ «کوچه صداقت» نوشته است:

دیروز تو خیابون»جمهوری اسلامی«سوار تاکسی شدم.

جلو، یه خانم با یه پسر بچه 6 - 5 ساله نشسته بودن و عقب هم من و یه آقای نسبتا مسن که دائما تو طول مسیر خواب بود و یه آقای جنتلمن  شیک پوش که یه مجله «انگلیسی» میخوند و البته آقای راننده که یه پیرمرد 70 - 60 ساله با ریشای سفید بود.

در حالیکه تو فکر انتخاب چندتا سوژه «غیرسیاسی» برای خبرگزاری بودم، یه اتفاق کاملا غیرسیاسی، رشته افکارمو پاره کرد.

اون خانم محترمی که به همراه فرزندش روی صندلی جلو نشسته بود، یه «بادکنک سبز رنگ » از کیفش درآورد و بعد از اینکه با چندتا فوت محکم، بادکنک رو کمی باد کرد، اونو به فرزند دلبندش داد.

اینکه چرا اون خانم محترم بدون مقدمه و بدون اینکه اون بچه گوگولی مگولی بهانه ای گرفته باشه، اون بادکنک رو بهش داد و باعث اتفاقات بعدی شد، هنوز برای من مبهمه، ولی چون معتقدم  همیشه اصل بر برائته، فرض رو بر این میگیرم که ایشالا نیت درستی داشته.

ماجرا درست از همین جا شروع شد؛

پسربچه که تا پیش از این آروم و سر به زیر بود، پس از ماجرای بادکنک، به تقلا و تکاپو افتاد و شروع کرد به باد کردن بادکنک سبز.

من از پشت، ماجرا رو به دقت و البته با نگاهی کاملا غیر سیاسی رصد می کردم؛ بادکنک که قبل از این توسط اون خانم محترم تا نیمی از ظرفیتش باد شده بود، الان دست اون آقاپسره بود و هر لحظه بزرگتر و بزرگتر می شد و البته من که در بادکنک بازی و بادبادک پروازی سررشته داشته و دارم، میدونستم که آخر این ماجرا به کجا میکشه!

بادکنک، هرلحظه بزرگتر می شد و البته رنگ سبزش کم رنگ تر و این از نظر قوانین فیزیکی یعنی اینکه بیش از حد ظرفیتش داره بهش باد اضافه میشه و این یعنی اینکه ضخامت پوسته بادکنک نازکتر میشه و نهایتا انفجار نزدیکه و باقی ماجرا...

آقای راننده که معلوم بود همه ماجرا رو زیر نظر داره، نگاهی همراه با لبخند به بچه کرد و گفت: «باباجون زیاد باد نکن، یهو میترکه ها

بچه آروم سابق و شر فعلی، بدون اینکه توجهی به راننده بکنه، نگاهی به مادرش کرد و به کارش ادامه داد.

راننده ریش سفید از توی آئینه به من نگاهی کرد و بدون اینکه چیزی بین ما رد و بدل بشه، هردو ادامه ماجرا رو حدس زدیم.

البته بجز ما(من و راننده) اون آقاهه که اول مطلب گفتم، همش خواب بود و اون یکی جنتلمنه هم دائم سرش تو اون مجله اینگلیسیه بود، البته گهگاهی از بالای عینک مطالعه‌ش ماجراها رو دنبال می کرد.

تو همین گیر و دارها، یهو صدا بلند ترکیدن بادکنک همه رو از جا کند؛ صدای ترکیدن بادکنک از یه طرف و صدای جیغ و فریاد و گریه بچه از طرف دیگه، فضای تاکسی رو «متشنج» کرد.

اون آقا مسنه که خواب بود، فکر کنم از همه بیشتر جا خورد و کم مونده بود سرش بخوره به سقف تاکسی. مادر بچه هم که از همه بیشتر به صحنه انفجار نزدیک بود، به دلیل موج انفجار، حسابی جا خورد. اون آقا خوش تیپه هم خیلی ترسید اما زودی خودشو جمع و جور کرد که کلاس کار حفظ بشه. موندیم من و آقای راننده که چون این اتفاق رو از قبل پیش بینی می کردیم، اصلا جانخوردیم.

یواش یواش داشتیم به میدون «حر» میرسیدیم که صدای جیغ مادر بچه بلند شد و فرزند دلبند رو از بغلش پرت کرد سمت داشبورد و کلی داد و بیداد که : «آقا لطفا نگه دارید ما همینجا پیاده می شیم، این بچه گَند خودشو خیس کرده... «

راننده لبخند دلنشینی زد و دستی به سر بچه کشید و گفت: خواهرم من عادت ندارم مسافرمو قبل از رسیدن به مقصد پیاده کنم، ماجرای خیس کردن بچه هم عیبی نداره شما خوتو ناراحت نکن...

«از تاکسی که پیاده شدم، با خودم گفتم : «زنده باد سوژه های غیرسیاسی»

نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |

 

همزمان با اعلام رئیس سازمان سنجش کشورمبنی بر اعلام نتایج کنکورتا چندروز آینده عده ای از هم وطنان عزیزدرسراسرکشور(تجریش،قیطریه،ونک) پیشاپیش اول شدن خودرا جشن گرفتند.

به همین مناسبت خبرنگار روزنامه اعتمادخیلی ، خودرا به جمع این عزیزان رسانده تا مثل همیشه رسالت ذاتی خود را درجهت آزادی بیان وترویج اخلاق نمایان سازد!!

مصاحبه:

خبرنگار: لطفا پس از سلام نام ، رتبه ، ودلیل پیروزی خودرا بگوئید و آیادرکنکورتقلب نشده؟

نفراول: باسلام من شهرام هستم رتبه اول دررشته فلسفه و دلیلی برای پیروزی ندارم ، به نظرمن هم حتما تقلب شده و ضمنا قراره شب با بچه ها بریم فرحزاد!

خبرنگار: لطفا شما نام ، رتبه ، دلیل پیروزی رابگوئید و آیا در کنکورتقلب نشده؟

نفربعدی: من ترانه 15 سال دارم عضوجنبش دختران فیروزه ای تونستم در رشته کنکورنفر اول بشم وازفائزه خانم میخوام که مانتوهای بعدی کمی تنگ تر و کوتاه تر باشه ودلیل پیروزی ام هم اینه که من بچه تجریشم و چون تجریش بالای شهره پس من حتما اولم!

خبرنگار: لطفا نام ، رتبه ، دلیل پیروزی رابگوئید وآیا درکنکورتقلب نشده؟

نفربعدتر: به نام آزادی من بهرام هستم داداش شهرام و نفراول ادبیات ، من با طلاش و متالعه ی زیاد والگوبرداری از مهندس تونستم اول شم، به نظرمن هم حتما طغلب شده که به چنددلیل مهم اشاره میکنم:

اولا: مراقبان جلسه همگی ازسازمان سنجش بودن و کارت شناسائی داشتن!

دوما: درزمان برگزاری امتحان نمیزاشتن به برگه ی کناری نگاه کنیم!

سوما: دراوج خفقان و نقض حقوق بشر محل امتحان دختران از پسران جدا بود!

پس حتما طغلب شده و ضمنا ادب مرد به زه دولت اوست!

خبرنگار: نام ، رتبه ، دلیل پیروزی رابگوئید وآیا درکنکور تقلب نشده؟

نفر آخر: خاک برسرت من نن جون مهدی ام ، رتبه اول دکترای مهندسی حقوق هسته ای ، دلیل پیروزی ام هم اینه که مهدی از امام دست خط داره که از هرکی بخواد پول بگیره پس من اول هستم ، وحتما درکنکور تقلب شده چون مهدی از بین 4 نفر پنجم شده ، راستی ایشون شقد وقت دارن ، من شقد وقت دارم؟!!

نويسنده : پلاك سرخ

نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |
آيه الله العظمي خامنه اي 


                        بسم الله الرحمن الرحيم

 سر خوش ز سبوي غــم پنهاني خويشم      
                     چـون زلـف تـو  سـرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصــال تو نـگويـم ز کــم و بيـــــش           
                    چـون آيـنـه خـو کـرده بـه حيراني خويشم
لــب بـــاز نـکردم بـه خروشـي و فـغـانـي            
                    من  مـحـرم  راز  دل  طـــوفـانـي خويشم
يک چند پشيمان شدم از رندي و مستي      
                   يک عـمـر پـشيـمـان ز پـشيـماني خويشم
از شـوق شـکر خنده لبـش جـان نسپردم         
                   شـرمنده ي جان و ز گران جاني خويشم
بشکسته تر از خويش نديدم به همه عمر   
                  افسرده دل از خويشم و زنداني  خويشم
هر چنـد امـيـن ، دل بـسـتـه ي دنـيـا نـيم           
                 امّا ، دلبسته ي ياران خراساني  خويشم

                                                        

                                              سید علی حسینی خامنه ای

ایشون  تخلصشون( امین) است من اشعار دیگه ای هم از ایشون دارم شعر زیبایی که در جواب  یکی از غزلهای امام سرودند واقعا زیباست سعی میکنم اونو بزارم  در جواب این شعر هم برخی از شعرای جوان ما شعرهایی گذاشتن که اگه شد تو مطلب بعدی یکی از اون شعرهارو میزارم  من بارها وبارها در عالم رویا ایشون رو ملاقات کردم  واز ایشون چیزهایی شنیدم که بعدها به حقیقت پیوست  راستشو بگم اول مث اغلب جونها هر چی از دهنم در میومد به ایشون میگفتم ولی بعدها متوجه شدم که اشتباه کردم  وعشق وعلاقمو با دهنبینی های کورکورانه بدست نیوردم

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |
مدتیه که تو شهر اهواز میبنم که زنها هم تن به تاکسیرانی دادن  این واقعه از اون مسائلیه که من اصلا باش کنار نمیام اخه زن کجا ورانندگی تاکسی و مسافر کشی شهری کجا !!!همیشه وقتی با رانندهای تاکسی سوار میشدم تو اخلاقشون تو حرکات و سکنات و گفتارشون زوم میشدم جالبه که همه از بس بیچارها با مردم سر و کله زدند   یه تیک خاصی پیدا کردند خب این زیاد مهم نیست ولی اینکه یک زن که عهده دار تربیت خانواده است و باید بچه های سالمی رو تحویل جامعه بدهد  و باید اغوشی و تسکینی برای همسر باشد مطمئنا در صورتی که بخواهد  مسافر کشی را به عنوان شغل انتخاب کند از عهده هیچ کدام از مسئولیتهایی که ذکر شد برنخواهدامد اصلا در مغز من فرو نمیره که یک زن به خاطر ۵۰ تومن بالا پایین یا بخاطر پول خرد و محکم بسته شدن درب و .........بخواد بایه مسافر غریبه که معلوم نیست کیه چکارس چه افکاری داره سرو کله بزنه اصلا فکر کردن به این موضوع حسابی منو کنف میکنه

جالبه اونایی که امروز دم از ازادگی زنان میزنن  ایدهای عهدبوقی فمنیسم رو تازه دارن تو مملکت ما راه میندازن همونهایی هستند که زنان رو در اقتصاد به بردگی میکشن وزن رو بازیچه شهوات شهوترانان اجتماع میکنن

بگزریم مدتی پیش یه خانم از همین مسافر کشها در حال رانندگی روی پل حدفاصل فلکه پنج نخل تا فلکه کیانپارس کنترل ماشین از دستش میره و به ساید مخالف منحرف میشه و پس از برخورد با حصارهای ساید مخالف از اونها هم رد میشه و با  پرایدش داخل کارون سقوط میکنه

اما نمیدونم چطوری جون سالم بدر برد الحمدلله چیزیش نشد چون دیگه کارونی نمونده همشو به شهرهای دیگه منشعب کردن اینم از برکات انشعابات بیش از اندازه کارون بود

اما چیزی که با عث شد من این مطلب رو بنویسم اتفاقی بود که چند روز پیش برای من افتاد صبح ساعت۷.۳۰ سر کوچمون منتظرتاکسی بودم که برم سر کار مث همیشه کلی دیرم شده بود وعجله داشتم که یه لحظه دیدم یه پراید سفید چندقدمی من ایستاد وچندتا بوق به علامت سوار شدن برای من زد یه نگاهی کردم دیدم که رانندش یه خانمه که هنوز افتاب نزده عینک دودیشو چشمش کرده و چنان پشت پراید نشسته که انگار سوار جی اف اس ۴۵شده (نوعی هواپیمای جنگی) وبغل دستیش هم یه دختر جونه  با خودم گفتم مار از پونه بدش میاد درخونش سبز میشه محلشون نزاشتم نه خیر ول کن نبود هرچه من محلش نمیزاشتم اون بیشتر ابروی منو با بوق برد دیگه کلافه شده بودم خواستم بش بگم خانم دست شما درد نکنه من  قصد ندارم باشما سوار بشم که دیدم گفت اقای هانی... سوارشو میرسونمت یه لحظه خوب نگاه کردم بله خانم رهجو همسایه ما بود که میخواست دخترشو  به دانشگاه برسونه منو دیده بود بنده خدا میخواست کمکی کرده باشه من فکر میکردم از این خانمای مسافر کشه محلش نزاشته بودم  خلاصه اونروز خانم رهجو منو تا محل کارم رسوند و تو این سوال مونده بود که من چرا حاضر نبودم اول باش سوار بشم منم البته براش تعریف کردم که جریان از چه قراره واین مسئله ناخواسته باعث شرمندگی من شد

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |
دیروز در خیابان  دختری را دیدم که برای اعتراض به سکوت  مسئولین استان خوزستان نسبت به هوای الوده چند سال اخیر از ماسک ضد شمیایی استفاده کرده بود

 

دقیقا از سالی که امریکا به عراق حمله کرد گرد وغبار هم شروع شد از همون روزهای اغازین حمله امریکا فکر میکنم سال ۸۰ بود اونموقع هنوز خدمت نرفته بودم  واین گرد وغبار الان قریب به ۸ساله که ادامه داره مخصوصا تابستونها که ما اینجا هفته ای حداقل دو روز رو گرد غبار داریم اصلا بیسابقس من تا قبل از این اصلا خاطرم نیست که تو اهواز گرد وغباری باشه

تو این ۸سال دو دولت عوض شدن به تبع کلی وزیر وکلی استاندارو فرماندار هم با دولتها راهی شدن دو مرحله هم شورای شهر و چندین شهردار شاید تو این ۸ سال اهواز شش شهردار عوض کرد  مردم  دیگه نا امید شده بودن دیگه اهواز شده بود سیستان 

هیچ مسئولی از مسئولان استان خوزستان تو این مدت جیکش در نیومد

اقایون بی کفایات و بی لیاقت  خسته نباشید

اقای خرم استاندار بی لیاقت خوزستان خسته نباشی  اقای شمسایی  شما هم خسته نباشید  اقای  ممبینی مسئول شیره ای شورای شهر اهواز خسته نباشید  اقای قمندارغزی مسئول سابق شورای شهر شما هم خسته نباشید  با تک تک مسئولین چاپلوس استان خوزستان هستم  تمام کسانی که خودشونو تو این مدت جهت تملق وچاپلوسی به مرگ زده بودند خودشونو از نفرین این مردم بی بهره ندونن   اقایونی که تو مجلس واسه احمدی نژاد سجده اب میکشید اقای سید شریف اقای دکتر سودانی اقای جویجری شما هم خودتونو مستثنی ندونید

حقا که بیکفایتید و بی لیاقت  خاک بر سرتون یک روز خاک به تهران رسید  وزیر بود که به عراق میرفت تا مشکل رو حل کنه

پس خاک بر سر بی لیاقتتون لقمه لقمه بیت المال بر شما حرام باشه

اماشما مسئولین عدالت طلب شما که دم از عدالت میزنید تا موقعی که این تبعیض بین مردم ایران وپایتخت نشینان وجود داشته باشه حقتونه هرچه که بر سرتون میاد حقتونه که موسوی وامثال موسوی مردم تهران رو علیه شما خر میکنن تبعض بیدادمیکنه ۸سال تحمل گرد وغبار کجا ویک روز کجا!

بدبختها یک عمر خون مردم رو کردید تو شیشه با نفت همین مردم مستضعف تهران رو اباد کردید  وحالا هم بکشید حقتونه

تا موقعی که قدرت ثروت  امکانات رفاهی اموزشی و.......در پایتخت جمع شده شما خواب خوش نخواهید داشت

جواب این ظلم واینهمه تبعیضی که به مردم ایران میشه رو خواهید دید

الیس الصبح بقریب

کاش اونقدر که رهبر برای مستضعفین احترام قائل بود .....

 

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |

          اگرتو بازنگردی

                              قناريان قفس ،‌ قاريان غمگين را

                 كه آب خواهد داد؟

                                       كه دانه خواهد داد ؟

                                                                                                        

                                     اگر تو بازنگردی

                                              بهار رفته ،

                                             - در اين دشت برنمی گردد

                                               به روی شاخه گل ، غنچه ای نمی خندد

                                                               و آن درخت خزان ديده تور سبزش را

                                                               به سر نمی بندد

                              

                                       اگر تو بازنگردی

                                              كبوتران محبت ، كبوتران جوان را

                                                  شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد

                                                           شكوفه های درختان باغ حيران را

                                                                     تگرگ خواهد زد

                                     

                                                    اگر تو بازنگردی

                                                            به طفل ساده خواهر

                                                           كه نام خوب ترا

                                                        زنام مادر خود بيشتر صدا زده است

                                                                  چگونه با چه زبانی به او توانم گفت

                                               كه برنمی گردی

                                                  و او كه روی تو هرگز نديده در عمرش ،

                                                            و نام خوب تو در ذهن كودك معصوم

                                               تصوری است هميشه ،

                                                           - هميشه بی تصوير

                                                           - هميشه بی تعبير

                                    

                                           اگر تو بازنگردی

                                      نهال های جوان اسير گلدان را

                                          كدام دست نوازشگر آب خواهد داد

                                                   چه كس به جای تو آن پرده های توری را

                                                                 به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد

                                 

                                                    اگر تو بازنگردی

                                                           اميد آمدنت را به گور خواهم برد

                                               و كس نمی داند

                                                   كه در فراق تو ديگر

                                                          چگونه خواهم زيست

                                                              چگونه خواهم مرد

                                                                                حمید مصدق

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |

قاصدک!هان  چه خبر آوردی؟

ازکجا وز که خبرآوردی؟

خوش خبرباشی اما اما          گرد بام  و بر من

بی ثمرمی گردی

انتظارخبری نیست مرا        نه ز یاری   نه ز دیار و دیاری  باری

بروآنجا که تو را منتظرند

قاصدک!  در دل من همه کورند وکرند

دست بردار ازین دروطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

                                  با دلم می گوید:

                                                        که دروغی تو دروغ!

                                                                                     که فریبی تو فریب!

                                                                                                                                                                                                                                          اخوان

نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط هانی و .....| |