یادمه اخرین باری که دیدمش داشت موهاشو شونه میکرد تو این بیست وچند سال خاطرم نیست تا حالا موهاشو جلوی کسی شونه کرده باشه و یا اینکه روسری عربی خودشو جلوی کسی در اورده باشه شاید بگم حتی بچه هاش هم موهای مثل برفشو ندیده بودن از اون زنهایی بود که حجابشو همیشه حفظ میکرد متین وبا وقار تو بدترین مصیبتها مث سنگ سخت بود کسی صدای نالشو نمشنید همیشه تمیز وپاکیزه بود اگر چه ندیدم عطر استفاده کنه اما خوشبو بود بوی مهر میداد بوی صمیمیت و مهربانی هنوز هم میشد تارهای سیاه جونی رو تو مزرعه پیری قاصدکی رنگ زلف هاش دید حالا عمری ازش گذشته بود دیگه مث اونروزها نشاط نداشت دیگه درد پیری وگذر عمر ومصائب دنیا و عقب موندن از دیگران رمقشو کشیده بود دیگرانی که برادراش بودن شوهرش پسرش و همه بستگان قدیمش بودن اونهایی که باشون بزرگ شد وزندگی کرد حالا از اونها فقط خودش مونده بود دیگه دنیا براش جای موندن نبودمیدونست باید بره نگاهش میکردم چهرشو دستهای چروکیدشو گیسوان سفیدشو این چروکها این سفیدیها قصه ها داشت غصه ها داشت تلخی وشیرنی چشیده بودن روز وشب دیده بودن خاطره هایی رو در ذهن دارن
زمانی او هم دختری بود میخندید میدوید بازی میکرد و لابد اونهم مث من روزی عاشق بود زمانی فرزندانی رو در اغوش گرفته بود اونها رو شیر میداد قنداقشون میکرد وشبها تاسحر بر طفل بیمارش شب زنده داری کرده بود عجیبتر از همه اینبود که او هم چون من روزی عاشق بود ولابد عشق معشوقی
اه خدای من چه این دنیا بیوفاست
:لیلا لیلا مادر کیه اومد ه داخل
اواخر چشمای درشت وسیاهش بکلی از بین رفته بودن با این وجود هیچ وقت نمیتونستی حتی حدس بزنی که این زن نمیبینه
:غریبه نیست مادر هانی اومده
لیلا زن داییمه که زندگی خودش و ورودش به دنیای ما داستانها داره زنی پاک و نجیب
حالا دیگه لیلا رفته بود هرچند وقتی مادر بزرگم راهی بیمارستان میشد ومدتی اونجا بستری میشد فایده ای نداشت این روح وقتی که جسم ضعیف بشه قوی میشه دیگه این جسم ضعیف نمیتونه روح رو که موجودی قدسیه تحمل کنه
روزگاری او هم چون من قوی بود
یادمه یه روز ابری وقتی باد میومد درخت کناری که وسط حیاط دوری شکل خونه پدربزرگم بود مست وار اهسته تلو تلومیخورد بادهر شاخشو چون زلف پریشانی از سمتی به سویی به بازی میگرفت صحنه عجیبی بود مث رقص سماع درخت سدر به ارومی انگار دور خودش تاب میخورد سدر که مقدسترین درخت دنیاست چتر خودشوبرفراز خونه فقیرانه اما پرصفای مادربزرگم گسترده بود منو ومادر بزرگم زیر اون درخت چه خاطرها داریم رو پشت بوم کاهگلی که میرفتی میتونستی به راحتی کنار بچینی کنارهای بزرگ وسرخ وابدار منو بغل گرفت یه قوری بزرگ فلزی دسش گرفت و دونه دونه کنارهایی رو که رسیده بودن وبا وزش باد افتاده بودن وداشتن قل میخوردن جمع کرد چه لذتی داشت شنیدن صدای کنار وقتی از درخت رو زمین میفتاد تلپ مث صدای قطرهای بارون که به زمین خیس میخوردن
حالا اون درخت هم خشکیده بود
و صدای حزین ویلون داییم روزگاری طنین خانه مادربزرگم بود و همه رو میگریوند
حالا صاحب اون ویلون هم رفته بود ودر جایی منتظر نشسته بود
از اون روزها فقط خاطراتی مونده بود وصدایی در گوش
:هانی مادر فلانی دختری داره به زیبایی ماه چشماش از قشنگی برق میزنن صورتش مث مرمر سفید......
بی بی تو که نمیبینی از کجا فهمیدی این دختره چشاش برق میزنه صورتش مث مرمر میمونه
: من عمری دیدم حالا فقط صدای کسی رو بشنوم میفهمم چه شکلی چه جور ادمیه
راست میگفت کسی که یک عمر دیده بود واین همه سردی وگرمی چشیده بود دیگه نیازی نداشت که با چشم ببینه
میگفت میترسم بمیرم و عروسیتو نبینم
راست گفت بنده خدا دو روز پیش فوت شد
همیشه گفتن خاکستر فرزند اتیشه از خودش چندتا پسرودختر به جا گذاشت که هر کردمشون مصبیتیه
و لنبلونكم بشىء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين
الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون