فریدون مشیری
آن کس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بنشاند
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را ، آشفته بوی باد
در دور دست دشتی از دیده ها نهان
بر برگ ارغوانی
پیچیده با خزان
یا پای جویباری
چون اشک ما روان
پهلوی یکدگر بنشاند
. ما را به یکدگر برساند
فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۵۳ ق.ظ توسط هانی
|