من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
بسان رَهنوردانی که در افسانهها گویند
گرفته کولبارِ زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست،
نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندر
حدیثی کَش نمیخوانی بر آن دیگر
نخستین: راهِ نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش نام
اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام، این جاوید خون آشام
سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبهی بیغم
که میزد جام شومش را به جام «حافظ» و «خیام»
و میرقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و کنون میزند با ساغرِ «مَکنیس» یا «نیما»
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بیخداوندیست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهِل کاین آسمان پاک
چرا گاهِ کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرْشان کیست؟
و یا سود و ثمرْشان چیست؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعلهی آتش
دواند در رگم خون نشیط زندهی بیدار
نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من، این غرفهی با پرده های تار
و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور
«کسی اینجاست؟
هَلا! من با شمایم ، های!... می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟»
و میبیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه
مردهای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پِت پِت رنجور شمعی در جوار مرگ
مَلول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازهی آزاد
ولی آنجا حدیث بَنگ و افیون است - از اِعطای درویشی که میخواند
«جهان پیر است و بیبنیاد، ازین فرهادکش فریاد»
وز آنجا میرود بیرون، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفهی با پردههای تار
کسی اینجاست؟
و میبیند همان شمع و همان نجواست
که میگویند بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلودهی مهجور
«خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را؟»
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا؟ هر جا که پیش آید
بدآنجایی که میگویند خورشید غروب ما
زند بر پردهی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: «زود!»
وزین دستش فُتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمههایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گلْ کاغذین روید؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بودهست
که مرگش نیز چون مرگ «تاراس بولبا»
نه چون مرگ من و تو، مرگ پاک دیگری بودهست
کجا؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عُمَر با سوط بیرحم خشایرشا
زند دیوانهوار، اما نه بر دریا
به گردهی من، به رگهای فسردهی من
به زندهی تو، به مردهی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزهست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزهست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شُرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
دَعِ الأَيّامَ تَفعَلُ ما تَشاءُ
وَطِب نَفساً إِذا حَكَمَ القَضاءُ
وَلا تَجزَع لِحادِثَةِ اللَيالي
فَما لِحَوادِثِ الدُنيا بَقاءُ
وَكُن رَجُلاً عَلى الأَهوالِ جَلداً
وَشيمَتُكَ السَماحَةُ وَالوَفاءُ
وَإِن كَثُرَت عُيوبُكَ في البَرايا
وَسَرَّكَ أَن يَكونَ لَها غِطاءُ
تَسَتَّر بِالسَخاءِ فَكُلُّ عَيبٍ
يُغَطّيهِ كَما قيلَ السَخاءُ
وَلا تُرِ لِلأَعادي قَطُّ ذُلّاً
فَإِنَّ شَماتَةَ الأَعدا
بَلاءُ وَلا تَرجُ السَماحَةَ مِن بَخيلٍ
فَما في النارِ لِلظَمآنِ ماءُ
وَرِزقُكَ لَيسَ يُنقِصُهُ التَأَنّي
وَلَيسَ يَزيدُ في الرِزقِ العَناءُ
وَلا حُزنٌ يَدومُ وَلا سُرورٌ
وَلا بُؤسٌ عَلَيكَ وَلا رَخاءُ
إِذا ما كُنتَ ذا قَلبٍ قَنوعٍ
فَأَنتَ وَمالِكُ الدُنيا سَواءُ
وَمَن نَزَلَت بِساحَتِهِ المَنايا
فَلا أَرضٌ تَقيهِ وَلا سَماءُ
وَأَرضُ اللَهِ واسِعَةٌ وَلَكِن
إِذا نَزَلَ القَضا ضاقَ الفَضاءُ
دَعِ الأَيّامَ تَغدِرُ كُلَّ حِينٍ
فَما يُغني عَنِ المَوتِ الدَواءُ
در دوچال گونه ات
دنیای من جا می شود
عاشق دنیای خویشم
لحظه خندیدنت
مدح الرسول صل الله علیه واله
شبیهک بدر الیل بل انت انور
و وجهک من ماء الملاحه یزهر
فثلک کافور و ربعک عنبر
وخمسک یاقوت وسدسک جوهر
ما ولدت حواء من صلب ادم
ولا بجنه الخلد مثلک اخر
سیدرضا هندی
|
أوَ بعدما ابيضَّ القذال وشابا |
أصبو لوصل الغيد أو أتصابي |
|
هبني صبوت فمن يعيد غوانياً |
يحسبن بازيَّ المشيب غرابا |
|
قد كان يهديهنّ ليل شبيبتي |
فضللن حين رأين فيه شهابا |
|
لا يبعدنَّ وإن تغيَّر مألف |
بالجمع كان يؤلف الأحبابا |
|
ولقد وقفت فما وقفن مدامعي |
في دار زينب بل وقفن ربابا |
|
فسجمت فيها من دموعي ديمة |
وسجرت من حرّ الزفير شهابا |
|
واحمرَّ فيها الدمع حتى أوشكت |
تلك المعاهد تنبت العنابا |
|
وذكرت حين رأيتها مهجورة |
فيها الغراب يردد التنعابا |
|
أبيات آل محمد لما سرى |
عنها ابن فاطمة فعدن يبابا |
|
ونحا العراق بفتية من غالب |
كل تراه المدرك الغلابا |
|
صِيدٌ إذا شبَّ الهياج وشابت ال |
أرض الدما والطفل رعباً شابا |
|
ركزوا قناهم في صدور عداتهم |
ولبيضهم دعلوا الرقاب قرابا |
|
تجلو وجوههم دجى النقع الذي |
يكسو بظلمته ذكاء نقابا |
|
وتنادبت للذبِّ عنه عصبة |
ورثوا المعالي أشيباً وشبابا |
|
من ينتدبهم للكريهة ينتدب |
منهم ضراغمة الأسود غضابا |
|
خفوا لداعي الحرب حين دعاهم |
ورسوا بعرصة كربلاء هضابا |
|
أُسدٌ قد اتخذوا الصوارم حلية |
وتسربلوا حلق الدروع ثيابا |
|
تخذت عيونهمُ القساطل كحلها |
وأكفهم فيضَ النحور خضابا |
|
يتمايلون كأنّما غنّى لهم |
وقع الظُبى وسقاهم أكوابا |
|
برقت سيوفهم فأمطرت الطُلى |
بدمائها والنقع ثار سحابا |
|
وكأنّهم مستقبلون كواعباً |
مستقلبلين أسنَّة وكعابا |
|
وجدوا الردى من دون آل محمد |
عذباً وبعدهم الحياة عذابا |
|
ودعاهم داعي القضاء وكلهم |
ندب إذا الداعي دعاه أجابا |
|
فهووا على عفر التراب وإنّما |
ضموا هناك الخُرَّدَ الأترابا |
|
ونأوا عن الأعداء وارتحلوا الى |
دار النعيم وجاوروا الأحبابا |
|
فأقام عين المجد فيهم مفرداً |
عقدت عليه سهامهم أهدابا |
|
أحصاهم عدداً وهم عدد الحصى |
وأبادهم وهم الرمال حسابا |
|
يومي إليهم سيفه بذبابه |
فتراهم يتطايرون ذبابا |
|
لم أنسه إذ قام فيهم خاطباً |
فإذا همُ لا يملكون خطابا |
|
يدعو ألستُ أنا ابن بنت نبيّكم |
وملاذكم إن صرف دهر نابا |
|
هل جئت في دين النبيّ ببدعة |
أم كنت في أحكامه مرتابا |
|
أم لم يوصِّ بنا النبيُّ وأودع ال |
ثقلين فيكم عترة وكتابا |
|
إن لم تدينوا بالمعاد فراجعوا |
أحسابكم إن كنتم أعرابا |
|
فغدوا حيارى لا يرون لوعظه |
إلا الأسنَّة والسهام جوابا |
|
حتى إذا أسفت علوج أمية |
أن لا ترى قلب النبيّ مصابا |
|
صلَّت على جسم الحسين سيوفهم |
فغدا لساجدة الظبى محرابا |
|
ومضى لهيفاً لم يجد غير القنا |
ظلاً ولا غير النجيع شرابا |
|
ظمآن ذاب فؤاده من غلة |
لو مسَّت الصخر الأصمّ لذابا |
|
لهفي لجسمك في الصعيد مجرداً |
عريان تكسوه الدماء ثيابا |
|
تَرِبَ الجبين وعين كل موحد |
ودَّت لجسمك لو تكون ترابا |
|
لهفي لرأسك فوق مسلوب القنا |
يكسوه من أنواره جلبابا |
|
يتلو الكتاب على السنان وإنما |
رفعوا به فوق السنان كتابا |
|
ليَنُح كتابُ الله مما نابَهُ |
ولينثن الإسلام يقرع نابا |
|
وليبك دين محمد من أمَّةٍ |
عزلوا الرؤوس بوأَمَّروا الأذنابا |
|
هذا ابن هند وهو شرٌّ أميةٍ |
من آل أحمد يستذلّ رقابا |
|
ويصون نسوته ويبدي زينباً |
من خدرها وسكينة وربابا |
|
لهفي عليها حين تأسرها العدى |
ذلاًّ وتُركبها النياق صعابا |
|
وتبيح نهب رحالها وتنيبها |
عنها رحال النيب والأقتابا |
|
سلبت مقانعها وما أبقت لها |
حاشة المهابة والجلال حجابا |
قبلتها عندالصباح
فاجبتها أنت الهلال وعندنا الصوم في مرأى الهلال حرام "
لا تعذلوا صبا تَمَلَّكَه ُ الهوى سَهِرَ الليالي والأنامُ نيامُ
يفضي إلى نجمٍ وينبأ كوكباً وحبيبه تثغو له الأحلام
فَيَشُفُّ منه بنانَه و جنانَه حتى تكادُ تبين منه عظام
وتظن أن خيالَهُ رَجُلاً تمدَّ دَ بينما بدتِ الظِلالُ قيام
حتى إذا وافى الحبيبُ كأنه صبحٌ بدا ليفر منه ظلام
فيهب للشمس الضحوك معانقاً فالفطرُُ حِلٌ والصيامُ حرام
ويدوم مادام الحبيبُ فطورُه ويدوم منه الصبحُ ما هم داموا
فإذا قضى أمرٌ غيابُ حبيبه حل الصيام وحل منه فطام
فاظفر بقبلات الوداع فإنها للعاشقين الصائمين إدام
واغضض لهم طرفاً فإنَّ بلاءَهم بأسٌ تجرعه المحب سقام
فالله من عليائه أعفى المريــــــض فعدة إن طابت الأيام
أما المحب فإنه يقضي أسى من زاعمٌ أن السقيم يلام؟
فاضل نظری
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
شعر از :آقای فاضل نظری
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
فامن له لوط وقال انی مهاجر
امام خمینی
از تو اي مي زده در ميكده نامي نشنيدم
نزد عشاق شدم قامت سرو تو نديدم
از وطن رخت ببستم كه تورا باز ببينم
هرچه حيرت زده گشتم به نوايي نرسيدم
گفتم از خود برهم تا رخ ماه توببينم
چه كنم من كه از اين قيد منيّت نرهيدم
كوچ كردند حريفان و رسيدند به مقصد
بي نصيبم من بيچاره كه در خانه خزيدم
لطفي اي دوست كه پروانه شوم در بر رويت
رحمي اي يار كه از دور رسانند نويدم
اي كه روح مني از رنج فراقت چه نبردم
اي كه در جان مني از غم هجرت چه كشيدم
علی شریعتی
خداوندا
تو میدانی که انسان بودن وماندن چه دشوار است
چه زجری میکشد انکس که انسان است
و از احساس سرشار است
پی نو شت :
خدایا این عشق چه معجزه ایست که انسان را به ان مبتلا کردی
مقام معظم رهبری
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپندوار زکف داده ام عنان بی تو
ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ
ز جام عشق لبی تر نکرد جان بی تو
چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلی
پر است سینه ام ز اندوه گران بی تو
نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق
سربهار ندارند بلبلان بی تو
لب از حکایت شبهای تار می بندم
اگر امان دهدم چشم خون فشان بی تو
چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان
نمی زند سخنم آتشی به جان بی تو
زبی دلی و خموشی چون نقش تصویرم
نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو
عقیق صبر به زیر زبان تشنه نهم
چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو
گزارش غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو
السلام علیک یا اباعبدالله
اتجمّعت اهل الغدر و اهل البلاء
اعلام واسیوف او حروب ابکربلاء
اجیوش ملتمه او خیل امسربلاء
اتحاشمت ضد الحسین ابهل فلاء
***
اتحاشمت واتصیح یا ثار الولید
الیوم یاخذ من علی ثاره یزیــد
دگت ابدمامهه او تهجم تریــد
احسین بل حومه وحیدا و فرید
***
هجمت اجیوش العدء صوب الحرم
فرد لحظه او نار شبّت بل خیــــــم
زینب اتنادی علی یا بو الشیـــــم
احسین وحده و انجرح طاح العلم
***
دگت اطبول او تجر ابگومــــهه
اتقدم الشمر النحیس ابیومــــهه
احسین بل میدان ضل جیدومهه
های عملت کربلا و اعلومـــــهه
***
دارت اعلی احسین و اشتد القتـــــال
انچلتت ابصدره من الاف النبـــــــال
آل امیه بل ظلم اقصی الرجـــــــــال
اتراب دخان او سحگ خیل او جمـال
***
اشبیده ضل مطروح وایتچی بدیــه
احسین ینزف ینتظر زینب تجیه
اکبار واصغار الکفر دارت علیــه
من گطع راسه الشمر من یندعیه
جاسم امحمد الحسّانی الساری
07/05/1391
السلام علیک یا اباعبدالله
اتجمّعت اهل الغدر و اهل البلاء
اعلام واسیوف او حروب ابکربلاء
اجیوش ملتمه او خیل امسربلاء
اتحاشمت ضد الحسین ابهل فلاء
***
اتحاشمت واتصیح یا ثار الولید
الیوم یاخذ من علی ثاره یزیــد
دگت ابدمامهه او تهجم تریــد
احسین بل حومه وحیدا و فرید
***
هجمت اجیوش العدء صوب الحرم
فرد لحظه او نار شبّت بل خیــــــم
زینب اتنادی علی یا بو الشیـــــم
احسین وحده و انجرح طاح العلم
***
دگت اطبول او تجر ابگومــــهه
اتقدم الشمر النحیس ابیومــــهه
احسین بل میدان ضل جیدومهه
های عملت کربلا و اعلومـــــهه
***
دارت اعلی احسین و اشتد القتـــــال
انچلتت ابصدره من الاف النبـــــــال
آل امیه بل ظلم اقصی الرجـــــــــال
اتراب دخان او سحگ خیل او جمـال
***
اشبیده ضل مطروح وایتچی بدیــه
احسین ینزف ینتظر زینب تجیه
اکبار واصغار الکفر دارت علیــه
من گطع راسه الشمر من یندعیه
جاسم امحمد الحسّانی الساری
07/05/1391
فریدون مشیری
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست
در دور دست دشتی از دیده ها نهان
یا پای جویباری
چون اشک ما روان
پهلوی یکدگر بنشاند
. ما را به یکدگر برساند
لـــــو چنت رسّـــــــــــــــام ماهـــــــــر بل رسوم
چا رسمت الحـــــــــــب شجـــــــر زاهی او خضر
والگلب چــــــــــن ارض حــــــــره او ما تخیب
ونازله بعماقـــــــــهه اعــــــــــــــروگ الشجر
امشربکه وما تنفـــــــــرد لو شنـــــــهی صار
و الهه من شریـــــــــان گلبی ارســــــــم نهر
ترتوی امنل طیب بس حـــــــــب و حنــــان
ومن تفـــــرع ! عاطفــــــــــه تنـــــطی ثمر
چا رسمت احشـــــــــــــای موگد بیـــــــه نار
وچن حــــــــــــطب فرگاک وج بیـــه و سعر
چا رسمت البــــــــُعد شنّــــــــــــــاطت عذاب
یل عذابـــــک مــــــوت ما منــــــــــــــه مفر
چا رسمت البَــصر چن شیلت عجــــــــــــوز
امعصبه اعلا الشیله و امدثــــــــــــره الشعر
چا خیـــــــالی ارسمته دفتــــــــــــر ذکریات
ما یخلـــــــص اوراق لوتــــــــــگلب شهر
چا رسمت الدمع خنجـــــــــــر تدری لیش
لن جرح خـــــدّی الـــــــــــدمــع گد ما شطر
چا رسمت العیــــــــــــن فانـــــوس ابظلام
لو یـــــــــخلّص زیت لــــو یشبـــــــع سهر
چــــــــــا رسمت الجـــفن قیــــــــم ورعید
اتـــــــــدور الحیّـــه لجـــــــــل کت المطر
چا رسمت اوصافک اتحیـــــــــــر عقول
یل سمارک حاوی الدنیـــــــــه امنل سمر
الک صوره ابعیــــــــنی طابع عل دموع
وحتی اخاف ابچی ودموعی اتکت صور
روح دور و اسئل النـــــــــــاس اعلا های
مثلی هم واحد صبر عنــــــــــده او صبر
صبر یعقوب اعلا یوسف مثــــــله صار
من بُعد یوسف کسر منه الظـــــــــــهر
وما یقمض العین قارگ بل دمـــــــــوع
خلص الدمعات ! کت شوف البــــــصر
حد لیمته البـــــــــــــــعد خلصت انتظار
اموسد الحصرات وامقطّــــــــــه ابقهر
الناس عدهه العید من بــــــعد الصیام
لو یهل اهلال کل صایـــــــــــــم فطر
وانا صار اسنیــــــــــــــن صایم بنتظار
وعیدی من ایعود مهـــــــــــدی المنتظر
کلمات امین عمرانی
نــــــزفت ادمــــوعی قصیــــــده
ومطرت اشفافی قوافی وخضرالسانی وزن
انا و الیل وسکوته وکحلت اعیون القلم
وگلب ورگت دفتری الیحضن عصافیر اچلم
ومــــــن ذکرتــــــــــــــک
اگبال عینی اتخیلیتک مثل ورده
ورسم قلمی ابخصرذکرک گلب مصیوب ابسهم
وکحّلت عین القصیده ابحرف منّ احروف اسمک
وخاف اکمّل تنتحربیدی القصیده
وابگلب محراب اسمک تندفن خایف شهیده
لیله هندس والحمام
وکومت افکارومشاعر
وال احاسیس الهوتک سهراعدهه وماتنام
وحتی ساعت بیتنه اصفنه خذتهه بطّلت ماتشتغل
وحتی باب الدّارصفّگ گطّع ازنودالگفل
واناواظلمه وشمعتی
وذکرک الکل لحظه یکسرضلع من خاطردمعتی
احتارقلمی وحاربعیونه الحبر
وانکسرواهس ادفترطاح بچفوف اصبر
وصارکل عمره خریف وحت مثل ورگ اشجر
وغیّم الیأس ابجفونی
وفوگ گاع اخدودی کت مثل المطر
وانت عایش وسط روحی
وصدری صایرلک سمه
واحساسی طیر
وشوفتک چن مای بارد
عذب چن مای الغدیر
مدری شعرک لیل یشبه للحریر
مدری من شعرک یمحبوبی اصنعوخام الحریر
مدری ویهک یاحبیبی چل گمر
مدری ماخذ من بیاضک لونه یاخلی الگمر
نظرتک تکتل یبواعیون اشهل
وتدری من تضحک سمانه ایعیداهلاله ویهل
وتدری من اشمس تطلع ومن یحل عینه النهار
من بخارارضاب شفتک تمطرادنیا
وشلیل الگاع کله ایدل خضار
اناوالیل ودمعتی وکومت افکار ودفاتر
وال احاسیس ومشاعر
واسکوت وقلمی وکل الخواطر
کلنه گمنه انحبک
ومن اثرحبک گمت احس ابروحی شاعر
رمضان ابوحیدر العگیلی
خوشا...
خوشا اقلیم خوزستان و خورشید خطر خندش
پسین و صبح نخلستان ، شب کارون اروندش
جواهر شرمگین ، چون کیمیا ، از خاک زر خیزش
و شیرین کام دریا ز آبهای آبرومندش
زمستان رفته از یاد تقویمش ، که هر سالی
بهاران ست و تابستان ، خزان هم زورکی ! چندش
پس از ایام نوروزی ، به تابستان گراید سال
بهار از سینه آذر ، بود تا ساق اسفندش
به نخلستان از آن بینی به سر هر نخل را چتری
که آتش بارد از خورشید قهار ظفرمندش
شقایق زار ها بینی شکفته در زمستانها
که در جای دگر هرگز نمی بینی همانندش
اگر من پیش از این می دیدم اینجا را ، نمی گفتم
خوشا تهران و چشم انداز بشکوه دماوندش
لب کارون و اروندش تفرجگاهها بینی
که از حسرت کند خون در دل تجریش و دربندش
مسافر بیند ار شبهای کارون و بلم رانی
نخواهد بود دیگر هیچ جا چندین خوشایندش
خبرها می شنیدم حسن سبز هند را بسیار
ولی دیدم به خوزستان عیان بی مثل مانندش
مکرر کن ((امید )) این نغمه نا خاطر نشین گردد :
خوشا اقلیم خوزستان و خورشید خطر خندش
اخوان (م.امید)
بوذیه
جمیل انته او بیاضک صخر مرمر...
علی انته یصاحب ولک مرمر...
لان جیتک دوا الکل جرح بیه
یا قمر العشیره
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش
هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
فاضل نظری
شهریار
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند
ما به داغ عشقبازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند
نای ما خاموش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بیثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند
شهریار
شعری از رهبری
سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگـویـم زكم و بیـش
چون آینه خو كرده به حیرانی خویشم
لـب بـاز نكـردم به خروشـی و فغـانی
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم
یك چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم
از شوق شكرخند لبـش جان نسپـردم
شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم
بشكسته تر ازخویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند « امین » ، بستۀ دنیا نیـم اما
دلـبـسـتـۀ یــاران خــراسـانـی خویشم
فاضل نظری
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
