آن کس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بنشاند این سان که ذره های دل بی قرار من سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست شاید محال نیست که بعد از هزار سال روزی غبار ما را ، آشفته بوی باد در دور دست دشتی از دیده ها نهان بر برگ ارغوانی پیچیده با خزان یا پای جویباری چون اشک ما روان پهلوی یکدگر بنشاند . ما را به یکدگر برساند فریدون مشیری